دکی : خب من اگه میدونستم چه مرگمه که الان وضعم این نبود کثافت !
نیلـ: 2تا کشیده ازم بخوری خوب میشی ، تضمینی ، 100% گیاهی !
دکی : عوضی !
... چند هفته بعد ...
دکی : یه دوش آب سرد بگیر یه چایی نبات بخور ، درست میشه !
نیلـ: حرفای خودمو به خودم نگو عوضی :|
...
:|
+ تنهامون نذارین ! ممکنه دو تا جنازه بمونه ازمون فقط !
+ اگه سر نمیزنم نزارین به پای بی معرفتیم،کلن تا تیر ماه کم میام ولی نظراتونو میخونم!
+ حال ِ من خوب ِ ... شايد مشكل اين باشه كه زيادي خوبم ... !
+ تو ، شلوغ بودي ، آرام و قرار نداشتي . آسمان را روي سرت مي گذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره
به آن ستاره مي پريدي و صبح كه شد در آغوش ِ نور به خواب مي رفتي .
اما هميشه خواب ِ زمين را مي ديدي . آرزويي روياهاي تو را قلقلك مي داد . دلت مي خواست به دنيا بيايي .
و هميشه اين را به خدا مي گفتي . و آنقدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد . من هم همين كار را كردم ،
بچه هاي ديگر هم ؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد .
تو اسم ِ مرا از ياد بردي و من اسم ِ تو را ، ما ديگر نه همسايه ي هم بوديم و نه همسايه ي خدا . ما گم شديم
و خدا را گم كرديم ...
دوست ِ من ، همبازي ِ بهشتي اَم ! نمي داني چقدر دلم برايت تنگ شده . هنوز آخرين جمله خدا توي گوشم زنگ
مي زند : از قلب ِ كوچك ِ تو تا من يك راه ِ مستقيم است ، اگر گم شدي از اين راه بيا .
بلند شو . از دلت شروع كن .
شايد دوباره همديگر را پيدا كنيم .
+ ديوار هاي دنيا بلند است ، و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ِ ديوار . مثل ِ بچه ي بازيگوشي كه توپ ِ كوچكش
را از سر ِ شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد . به اميد ِ آن كه شايد در ِ آن خانه باز شود .
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ِ ديوار . آن طرف ، حياط ِ خانه ي خداست .
و آن وقت هي در مي زنم ، در مي زنم ، در مي زنم ، و مي گويم : " دلم افتاده توي حياط ِ شما ، مي شود
دلم را پس بدهيد ... "
كسي جوابم را نمي دهد ، كسي در را برايم باز نمي كند . اما هميشه ، دستي ، دلم را مي اندازد اين طرف ِ
ديوار . همين . و من اين بازي را دوست دارم . همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ِ ديوار ، همين كه ...
من اين بازي را ادامه مي دهم و آنقدر دلم را پرت مي كنم ، آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند ، تا ديگر دلم را
پس ندهند .
تا آن در را باز كنند و بگويند : بيا خودت دلت را بردار و برو . آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم .
من اين بازي را ادامه مي دهم ...
+ برای حمزه!

میترسم از حرفای الکی شون که از آدم یه ج....نده میسازه
میترسم از نیشو کنایه های مرم که بَضی وقتا خودمم به شک میندازه که واقعن کیم؟
میترسم از مملکت که معیارش برای یک "دختر خوب " چادری بودنِ!
میترسم از همه
از خودم
از تویی که از دور درباره من قضاوت میکنی...
آههاای تو
آره با تو اَم
لطفن برو به جهنم!!

+ من اَ خدافِظي همون قَد بدم مياد ، كه اَ سلام و احوال پرسي كردن !
اين زندگي نيس ...
احساس ميكنم با يه نخ اَ يه جاي ايني كه بش ميگن زندگي آويزونم ... !
كه همش اَم به يه سمتي ميره اين نخ ... !
انگاري وختي با دَس ميگيرم يه جايي ُ ؛ تا بمونم يه جا و اثبات شم ؛ نخ شُل ميشه ... يا تيكه اي كه ازش گرفتم
كَنده ميشه ... من بازم پرت ميشم يه وَر ِ ديگه ... !
انگاري تموم ِ آدما جَم شدن يه جا ... كنار ِ هم ... !
و َ من يه جاي كلي دورتر ايستادم ... تَنها !
گاهي احساس ِ سيگاري بودن بم دَس ميده ... !
دلم ميخواد يه پاكت سيگار بذارم جلوم با يه زير سيگاري ... !
اَ وسطش بگيرم بين ِ دو تا انگشتام ، نه اَ بالا و سرش كه عادت ِ مرداس !
پشت ِ سر ِ هم بش پك بزنم و دودش ُ بدم بيرون ... !
و َ اَ اينكه دودش صورتم ُ پوشونده خوشحال باشم ... !
+ اما م َ هيش وَخ اينكار ُ نميكنم :|
اين نخ زيادي تكون ميخوره اين ور اون ور ... ! زيادي داره مي كوبَتَم اين ور اون ور ... !
مي شينم و دونه دونه مسيج هام ُ اَ اينباكسم ميخونم و پاك ميكنم ... و به اين فك ميكنم كه همه يك "او" دارن ... !
من زياد فك ميكنم ... ميدونم !
+ فرهاد راس ميگُف ، در آخر ِ تمام ِ اين ديوانگي ها روزي عاقل مي شوم ! :|
+ زنگ زد ، بدون سیم و علیک شرو کرد یه صداهای عجیبی در آوردن (مثلن داشت ماچ میکرد اونم اَ اون آبدارا)
یه دَفه ساکت شد :
حسابی حالمُ سرجاش آوردی :)
+ اَ این که ملت ازم انرژی میگرن خوشم میاد :)

بعد ِ چَند روز كه روزي چندين بار بهم زنگ زده و اس ام اس فرستاده ، بالاخره گوشيم ُ ورداشتم و نوشتم :
بله فرانک جون ؟! كاري داشتي ؟! ...
يه فحش ِ نسبتاً گنده تقديمم كرد ...
من از حرف ِ ش دلخور نشدم ! فـــرو رفتم تو تشك و بالش و پتو و عروسك و ... تو تختم ! و مشغول ِ ورق زدن ِ
رماني شدم كه خيلي وخت ِ تموم ِش كردم !
مُب َم زنگ خورد ... نديدم كيه خفه َش كردم ...
چند مين بعدش نيگا به گوشيم كردم يادم افتاد ديشب ِش یکی بهم گفته بود امروز ميخواد بعد ِ كلي وَخ بهم زنگ بزنه
و باهام حرف بزنه زياد ! ... ياد ِ اين كلمه ي "زياد" كه افتادم سرم درد گرفت خود به خودي ! ...
+ اين بي حوصلگي مشكلي شده است كه اگر به زودي حل نشود ، من در آن حل مي شوم !!!
من ميگم آره ، حتي اگه تو تا ابد بگي نه !
من ميگم مي تونيم ، حتي اگه تو اصرار داشته باشي كه نمي تونيم !
من ميگم ميشه ، حتي اگه تو خودت ُ بُكُشي و بگي نميشه !
اگه خودت نمي توني ، خُ بزن كنار ، راه ُ واسه من باز بذا ... اين قَد سعي نكن جلو منم بگيري
خودتم میدونی يه راه ِ مستقيم و بي دردسر نميخوام !
زندگي كه آسون ميشه ، منم تنبل تر ميشم...
همه چي كه پيچيده ميشه ، به خودم فشار ميارم ...
طوري كه انگاري مي جنگم !
با چي جنگيدنش مهم ني ... مهم اينه كه نميرم كنار ، وايميسم!
+واسه "رسيدن" حاضرم خيلي كارا بكنم ... !
اونایی که وسط میمونن هیچ وقت هیچ گهی نمیشن..وسط نباشید,لعنت به این حد وسط...
+زیاد تو چشام نگاه نکن,سردت میشه!
+ این همه نوشتم تازه پست 150 عه! :|

آشفتگی عجیبی دارد این روزهایم ...
میترسم ، از همه ... از خودم ...
پشیمان شدم از تمام ِ تصمیمهایی که تا کنون گرفتم و فکر میکردم بهترینند ... گاهی میخواهم بزنم زیر همه چیز ...
بنشینم یک گوشه ...
زانوهایم را بغل بگیرم ... نگاه کنم ... فقط نگاه کنم ...
میخواستم همه چیز را فاش کنم ... گران تمام میشد برایم اما آسان تر بود از تمام ِ این روزها ... نداشتم !
شجاعتش را نداشتم !
میترسم از آبرویی که برود ... از اعتمادی که فرار کند ...
لعنت بر شمایی که وقتی ضعف آدم را میبیند محکم تر میشوید ...
محکم تر ضربه میزنید تا همان یک ذره جانی که در بدن دارم را از بین ببرید ...
تا متلاشی َم کنید ...
من شدم کودکی که از مادرش جدا شده ... من شدم کودک ِ ترسویی که وسط اقیانوس در حال دست ُ پا زدن است
و ترسم از غرق شدن ... من شدم کودکی که اضطراب دارد ...
غم دارد ...
همه ي سوال ِ من راجع به اين خاطرات همين است :
كه چرا آخرين باري كه مي خواستيم صحبت كنيم نمي دانستم آخرين بار است ...
كه چرا گفتم حوصله ات را ندارم ...
توي ماشين ... تنها بودم ... گوشي به دست ... اذيتت مي كردم ... خوب به خاطر دارم ...
حالا صداي خنده ات مي پيچد توي گوشم ...
به اين جاي خاطراتم كه مي رسم وحشي تر و عصبي تر از هميشه بالشم را فشار ميدهم توي
صورتم ...
...+ مي گفتي دوست داري وقتي يكديگر را مي بينم با من دست بدهي ، تنگ بگيري توي بغلت
دخترك ِ رو به روي َت را ... درست مثل ِ يك پدر و دختر واقعي !
تو سر ِ حرفت ايستادي ... بله ... حرفت را گذاشتي زير ِ پايت و محكم روي ِ آن ايستادي ...
+ من دلم تنگ شده كه ازم بپرسي به موقع خونه رسیدم یا نه !
+ نزديك ِ 5-4 سالی است كه نپرسيده اي مُرده ام يا زنده ... ! من هم نپرسيده ام ... !
